قاضى احمد تتوى / آصف خان قزوينى

687

تاريخ الفي ( فارسى )

كمال حلم بالاتر از آن است كه به شرح و بيان احتياج داشته باشد . مأمول و ملتمس آن است كه امير المؤمنين او را وليعهد خود سازد تا عالميان را در غيبت او ملاذ و ملجايى باشد و در حوادث امور و قضايا به او پناه برند تا مصلحان مرفه الحال و آسوده باشند و مفسدان دست تعدّى و ظلم از خلايق كوتاه دارند . چون ضحّاك از امثال اين كلمات فارغ شد سعيد بن عاص گفت : يزيد پسر امير المؤمنين است و مهتريست كه از وى ايمن توان بود و مرديست مذكور به سخاوت و مشهور به شجاعت و معروف به عدل و سياست . امير المؤمنين را فرزند خلف است و در تمشيت امور خلافت نظير ندارد . « 1 » معاويه گفت : احسنت يا ابا اميّه . هرچه گفتى راست گفتى و هيچ باقى نگذاشتى . بعد از آن حصين بن نمير گفت : اى امير المؤمنين ! به خدا سوگند كه اگر تو از دنيا به روى و يزيد را وليعهد نگردانى همانا در تضييع امّت محمّد ، صلّى اللّه عليه و آله ، كوشيده باشى . آنگاه معاويه به جانب احنف بن قيس التفات نموده گفت : چرا تو در اين باب هيچ نگويى ؟ گفت : تو در باب يزيد از ما داناترى . اگر مىدانى كه او از عهدهء خلافت ، چنانچه مقرون به رضاى حقّ سبحانه و تعالى و مستلزم فراغت امّت محمّد رسول اللّه ، صلّى اللّه عليه و آله ، باشد ، بيرون تواند آمد با هيچ‌كس مشورت مكن و آن را وليعهد خود گردان و اگر مىدانى كه او موافق رضاى الهى با خلايق خدا كه ودايع الهىاند عمل نتواند كرد مناسب آن است كه زمام مهام كاينات را در دست او ندهى و خود را به عذاب الهى و عقوبت نامتناهى گرفتار نكنى . معاويه گفت : يا احنف ! نيكو گفتى . خداى تعالى جزاى تو از اين نيك‌انديشى خير دهاد . آنگاه حاضران با يزيد بيعت كرده هركس به منزل خود مراجعت نمود و معاويه نامه‌اى به والى مدينه ، مروان بن حكم ، فرستاد . مضمون آنكه مشايخ مصر و اكابر و اعيان عراق و اركان بلاد جزيره و دمشق با فرزند من يزيد بيعت كردند تو نيز بايد كه از اهل مدينه بيعت يزيد بستانى . و السّلام . چون اين نامه به مروان رسيد اكابر صحابه و تابعين را جمع نموده گفت : اى گروه عرب بدانيد كه امير المؤمنين را ضعف و كبر سن دريافته و پيرى در وى اثرى تمام كرده ، بنابراين از جهت تمشيت امور خلايق انديشهء مستحسن و فكرى صواب انديشيده كه متضمّن رضاى حق سبحانه و تعالى و رفاهيت حال مسلمانان باشد و داعيهء آن دارد كه رضاى شما به او مقرون گردد . اكنون شما چه مىگوييد ؟ مردم از اطراف و جوانب آواز برآوردند كه هركارى كه موجب رضاى حقّ سبحانه و تعالى و رفاهيت عامهء مسلمانان در آن باشد ما غير از سمعنا و

--> ( 1 ) . نويرى اين كلمات را از زبان عمرو بن سعيد بن اشدق ثبت كرده است ؛ - نهاية الأرب ، ج 7 ، ص 115 .